أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)

155

تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")

سراغ گرفت كه در حجون ساكن بود و به دارميه شهرت داشت . او را كه سياه و بسيار چاق بود نزد وى آوردند . از او پرسيد : دخترِ حام ! چگونه‌اى ؟ زن گفت : من فرزند حام نيستم . من از بنىكنانه هستم . معاويه پرسيد : مىدانى براى چه به دنبال تو فرستادم ؟ گفت : جز خداوند كسى غيب نمىداند . معاويه گفت : گفتم تو را بياورند تا از تو بپرسم ، به چه جهت على را دوست داشتى و ما را دشمن ؟ زن گفت : آيا بر من مىبخشى ؟ معاويه گفت : نه . زن گفت : حتى اگر بر من نمىبخشى باز به تو مىگويم . من على را به خاطر عدالتش در ميان رعيت و تقسيم بالسويهء بيت المال دوست داشتم . و تو را به خاطر جنگ با كسى كه از تو سزاتر به حكومت بود و به خاطر اين كه در طلب چيزى بودى كه حق تو نبود ، دشمن داشتم . معاويه گفت : براى همين شكمت باد كرده و سينه‌هايت بزرگ شده است ! زن گفت : آهاى ! اينها اين وصف تو ، به هند مىماند نه به من . معاويه گفت : آرام ! من چيزى جز خير نگفتم . سپس از زن پرسيد : على را چگونه يافتى ؟ دارميه پاسخ داد : او را چنان ديدم كه سلطنت ، آن چنان كه تو را فريب داده او را فريب نداد و چندان كه نعمت ، تو را به خود مشغول كرد ، او را مشغول نكرد . معاويه گفت : راست گفتى . آيا نيازى دارى ؟ زن گفت : تو برآورده خواهى كرد ؟ معاويه گفت : آرى . زن گفت : يك صد شتر سرخ موى كه فحل باشند و چوپان هم داشته باشد . معاويه پرسيد : با آنها چه مىكنى ؟ گفت : با شير آنها بچه‌ها را غذا مىدهم و به كمك آنها در برابر بزرگ‌ترها سرافرازم و با استمداد از آنها ميان خانواده‌ها را صلح مىدهم . معاويه گفت : اگر من اينها را به تو بدهم مىتوانم جاى على را در وجود تو بگيرم ؟ زن گفت : هرگز نمىتوانى . معاويه گفت : سبحان الله ! هنوز من به مرتبهء على نرسيده‌ام ؟ سپس اين شعر را خواند كه تمامى خصلت‌هاى خوبش را جمع كرد : اگر من با شما با حلم رفتار نكنم ، بعد از من چه كسى مىتواند چنين كند . اموالى كه به تو داديم مال تو باشد ، اما ياد كن كه تو را با اين كه با او جنگيده بودى ، با آرامش و سلم پاسخت را داد . سپس گفت : به خدا سوگند اگر على بود ، چيزى از اين اموال به تو نمىداد . زن گفت : به خدا سوگند ، حتى مويى هم از مال مسلمين به من نمىداد !